صبح روزی از روزهای سالهای دفاع مقدس، حوالی ساعت ۹، من به همراه پسر داییام، حمدالله اکبری، از روستای گنبد راهی همدان شدیم. حمدالله کیف بزرگی از جنس برزنت با خود داشت و من، چون بدون اجازه مادرم همراهش آمده بودم، نه کیف داشتم نه لباس اضافی. رو به پسر داییام گفتم: «انشاءالله آمادهای برویم؟» لبخند زد و گفت: «من همیشه آمادهام، مگر تو نیستی؟» گفتم: «چرا، من هم آمادهام.
لیان بوشهر: به نام خدا ، ضمن عرض سلام و احترام؛ از برادر عزیزمان جناب آقای محمدی استدعا دارم که با بیان شیرین و شیوای خودشان ما و خوانندگان عزیز این نشریه را با خاطرات دوران دفاع مقدس همراه کنند.
امیرحسین آقامحمدی: بسم الله الرحمن الرحیم.
بنده هم عرض سلام دارم خدمت شما و همه مردم عزیز به ویژه مخاطبان گرامی نشریه. دفاع مقدس یک هدیه الهی بود که خدواند منت گذاشت و به امثال حقیر عنایت فرمود که به این خاطر هزاران بار شاکر درگاهش هستیم .
حقیر امیر حسین آقامحمدی هستم در روستای گنبد از توابع بخش مرکزی همدان به دنیا آمدم.
توفیقی حاصل شد که در دوران طلایی دفاع مقدس ۳۷ ماه در کنار رزمندگان اسلام در جبهه های نور حضور داشته باشم.در این مدت از جفای دشمن بعثی بی نصیب نمانده و به افتخار جانبازی هم نائل آمدم. که این را نیز از توفیقات الهی و عنایات اهل بیت علیهم السلام می دانم.
و اما آغاز این راه از اینجا شروع شد که:
صبح روزی از روزهای سالهای دفاع مقدس، حوالی ساعت ۹، من به همراه پسر داییام، حمدالله اکبری، از روستای گنبد راهی همدان شدیم. حمدالله کیف بزرگی از جنس برزنت با خود داشت و من، چون بدون اجازه مادرم همراهش آمده بودم، نه کیف داشتم نه لباس اضافی. رو به پسر داییام گفتم: «انشاءالله آمادهای برویم؟» لبخند زد و گفت: «من همیشه آمادهام، مگر تو نیستی؟» گفتم: «چرا، من هم آمادهام.» پرسید: «پس چرا کیف یا وسیلهای با خودت نیاوردهای؟» گفتم: «من فقط خودم هستم و لباس تنم.»
از کودکی یتیم بودم و با سختی و سرپرستی مادرم به این سن رسیدهام. مادرم توان خرید لباس تازه نداشت. روز قبل، پنجاه تومان از دوستم قرض گرفته بودم چون همه پساندازم فقط دویست تومان بود. به حمدالله گفتم اگر لازم شد، در همدان کیف و یک دست لباس اضافی میخرم. او لبخندی زد و گفت: «تو که آماده نیستی، چرا میآیی؟ شاید بهتر باشد بار بعد بروی.» وقتی این را گفت، انگار دنیا روی سرم خراب شد. اما با سماجت خودم را تحمیل کردم و با هم به کنار جاده رفتیم تا با ماشینهای عبوری راهی همدان شویم.
من پیراهن سفید بلند برادرم را پوشیده بودم، با کفش سفید پارچهای چینی و شلوار گشاد. اما پسر داییام لباس نظامی مرتب و اورکت کرهای به تن داشت و با محاسن مرتب کنار جاده ایستادیم. کمی بعد کامیونی توقف کرد و ما سوار شدیم. با راننده خوشوبش کردیم. پس از چند کیلومتر، راننده یک نوار موسیقی گذاشت، اما حمدالله محترمانه گفت: «ممکنه لطفاً ضبط را خاموش کنید؟» راننده با ناراحتی جواب داد: «اگر خاموش کنم خوابم میگیرد!» فضا کمی سنگین شد، من برای آرام کردن او گفتم: «من تا همدان برایت صحبت میکنم که خوابت نگیرد.» راننده زیر لب غرغر میکرد، اما بالاخره ما را رساند.
در همدان، حمدالله تندتند راه میرفت و من هرچه تلاش میکردم، به او نمیرسیدم. گفتم: «کمی آرامتر، مگر کسی دنبالت کرده؟» از میدان سیلو تا خیابان گلچهره دنبالش رفتم تا به ستاد ۳ بسیج همدان رسیدیم. گفتیم برای اعزام به جبهه آمدهایم. چند فرم دادند تا تکمیل کنیم. پرسیدم: «اعزام چه زمانی است؟» پاسخ دادند: «انشاءالله فردا برای جنوب.» فرمها را پر کردیم و تحویل بسیج دادیم. مسئول گفت اگر آمادگی دارید، عصر ساعت چهار خودتان را معرفی کنید. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. همان روز اعزام شدیم.
تا عصر در میدان همدان چرخیدیم. گفتم: «بیایید برای من هم کیف بگیریم، چون چیزی ندارم.» گفت: «لباس آنجا میدهند.» گفتم: «حداقل کیف کوچکی بخریم.» از مغازهای کیف برزنتی گرفتم و با کیف خالی تا ساعت چهار پرسه زدیم. ساعت چهار به محل اعزام نیروها کنار پارک مردم رفتیم و حکمها را تحویل دادیم. بعد از کمی انتظار، چند نفر از آشنایانمان آمدند؛ شیرخدا طاهری، یاور طاهری و مرادعلی قاسمی. دیدنشان جان تازهای به من داد. همچنین سه تن از همرزمان قبلی حمدالله از بچههای مریانج بودند؛ حمید طلایی، زبیح الله مظاهری و عباس مظاهری.
شب، در محل اعزام، حال و هوایی کربلایی داشت. حمدالله کتاب کوچک مداحی حاج صادق آهنگران را از جیبش بیرون آورد و گفت: «هر که دارد هوس کربلا بسمالله.» صدای نوحه و شور عاشقانه فضا را پر کرده بود. صبح روز بعد، پس از نماز، اتوبوسها آماده حرکت شدند. پس از صبحانه مختصر، گفتند: «برادران، با نظم و آرام سوار شوید.»
ما هشت نفر کنار هم در یک اتوبوس نشستیم. بچهها برای سلامتی راننده صلوات فرستادند؛ صلواتی که چنان بلند بود که سقف اتوبوس لرزید. صلوات دوم برای سلامتی امام خمینی بود، و سوم برای خودمان و همه رزمندگان اسلام. یخها آب شد، شوخی و خنده بین همه راه افتاد، انگار به سفر شادی میرفتیم نه جنگ. یکی درخواست نوار آهنگران کرد، راننده گفت ندارد، و باز حمدالله از جیبش همان کتاب را بیرون آورد و خودش شروع کرد به مداحی. صدایش آرام آرام بالا رفت و فضا معنوی شد، اما راننده کمکم خسته شد، ابروها در هم رفت، و زیر لب گفت: «لعنت بر شیطان، چه غلطی کردم، آبت نبود نانت نبود!» تا اینکه ناگهان چنان عصبی شد که اتوبوس را کنار زد، ترمز دستی را کشید، پیاده شد و رفت عقب؛ دید اتوبوس تسمه پاره کرده است…
ادامه دارد….
دیدگاهتان را بنویسید