«شبی که موشکهای خیبرشکن به سمت اسرائیل شلیک شد، شب خاصی برای ما بود. آن شب، یاد بابا جور دیگری برای ما زنده شد. ذوق و شوقش برای این موشک از ذهنم پاک نمیشود. میگفت: اسمش را «خیبر» گذاشته بودند ولی من گفتم موشکی که قرار است مواضع صهیونیستها را ویران کند، اسمش باید «خیبرشکن» باشد»… قصه سرداری که نسبت به موشکها حس پدری داشت، خواندنی است.
نشریه لیان لیان بوشهر به نقل از گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ «نقشها تغییر کرده و قصه، زیر و رو شده. این بار نکنه از عهده کارگردانی صحنه برنیام». این زمزمه پرتکرار، شده بود همنفس لحظاتم قبل از آن دیدار… عادت کرده بودم در گفتوگو با خانواده شهدا، زانو به زانوی مردان و زنان موسپیدی بنشینم که سالها بعد از واقعه، میخواستند برایم از حاصل عمرشان بگویند؛ از جوانی که لبخندزنان از کنار شیرینیها و زیباییهای زندگی گذشته و داوطلبانه، خریدار «أحلی من العسل» شده بود. از فرزند نورچشمی که با جانفشانی در راه خدا، آبرو و عزت داده بود به پدر و مادر. این بار اما نقشها تغییر کرده بود. دو دختر جوان در مقابلم نشسته بودند که قرار بود پرچم روایت از پدر و مادر شهیدشان را بلند کنند؛ آن هم فقط یک ماه بعد از واقعه! و الحق، سنگ تمام گذاشتند دخترهای بابا و مامان…

جمله به جمله «فهیمه و حانیه» از آن روز پرالتهاب، سطر به سطر خاطراتشان از آن زندگی سراسر عشق و مجاهدت، و لحظه به لحظه نگاههای محجوبانه و لبخندهای موقرانهشان، تفسیر امروزیِ «ما رأیت إلّا جمیلا» بود.انگار دستی از کربلا آمده و بر قلب دختران عزیزکرده خانواده جعفری، آرامش و سکینه نشانده که بغض و اشک و بیقراری را جواب کردهاند و در عوض، صلابت و لبخند و «الحمدلله»، شده چاشنی رفتار و کلامشان. حالا دخترهای سردار، شدهاند جانشینهای خلف پدر قهرمانی که دشمن بزدل، از شکستش عاجز شده بود و سالها برای ترورش نقشه داشت.
یک ماه بعد از شهادت سردار «محمدآقا جعفری»، از فرماندهان سرافراز نیروی هوافضای سپاه و همسرش، شهیده «فاطمه اکبری» در حملات جنایتکارانه رژیم صهیونیستی، مهمان «فهمیه و حانیه جعفری» و روایت لطیفشان از پدر و مادر بهشتیشان شدیم…*(شهید سردار حاجی زاده از شهید سردار محمدآقا جعفری می گوید)
کوه تجربه»ای که عصای دست سردار حاجیزاده بود«کوه تجربه».
این عبارت مختصر و مفید را سردار شهید حاجیزاده گفته بود در معرفی سردار شهید محمد جعفری؛ همان بچه رزمندهای که از ۱۵ سالگی که فرمانده گردان ضد تانک در دوران دفاع مقدس بود تا ۵۹ سالگی که یکی از فرماندهان تعیینکننده نیروی هوافضای سپاه شده بود، لحظهای میدان مبارزه را ترک نکرد.از آن نقل قول طلایی که یاد میکنم، یخ مجلس خودبهخود آب میشود و ذکر خیر شهدا، «فهیمه»، دختر کوچک خانواده را سر ذوق میآورد برای ورق زدن دفتر خاطرات پدر: «جنگ عراق علیه ایران که شروع شد، بابا برخلاف بعضی هم سن و سالانش، در خانه مشکلی برای رفتن به جبهه نداشت چون پدربزرگم، خودش یکی از انقلابیون فعال بود و در مبارزات علیه رژیم پهلوی، مجروح و جانباز هم شده بود. عموی کوچکم هم، جانباز انقلاب بود. بابا تعریف میکرد در آن دورانی که مدام در جبههها بود، از طرف سپاه یک موتور برای پدربزرگم برده بودند اما ایشان آن را پس فرستاده و گفته بود: من پسرم را برای این چیزها به جبهه نفرستادم.با تمام این اوصاف، اعزام به جبهه برای محمد نوجوان، آنقدرها هم آسان نبود. پدرم، متولد و بزرگشده مشهد اردهال در کاشان بود. از همانجا هم برای جبهه ثبتنام کرد اما به دلیل کم سن و سالی، با اعزامش موافقت نمیشد. با این حال، ناامید نشد و از سپاه شهرهای محلات و دلیجان تا خمین را زیر پا گذاشت تا بالاخره توانست مجوز اعزام بگیرد. دیگر از همان موقع یعنی از سال ۶۰ که وارد جبهه شد تا زمان شهادت، لباس رزم را از تنش بیرون نیاورد.»*(«فهیمه جعفری»، دختر شهید سردار جعفری)
ماجرای لیست بلندبالایی که در روز خواستگاری رو شد
۴ سال بعد، خدا یک همراه برای آن سفر طولانی و سخت نصیب محمد آقا کرد؛ همسفر صبوری که ۴۰ سال پا به پای رزمنده خستگیناپذیر داستان ما جهاد کرد: «زندگی مشترک پدر و مادرم در سال ۶۴ در بحبوبحه جنگ شروع شد. موقع ازدواج، پدرم ۱۹ ساله و مادرم ۱۷ ساله بودند و یک فامیلی دور، آنها را به هم رساند. مامان همیشه با خنده از روز خواستگاری یاد میکرد و میگفت: تا نشستیم برای آن صحبت دو نفره معروف، باباتون یک لیست بلندبالا درآورد و شروع کرد یکییکی از شرایط و معیارهاش برای ازدواج گفت و نظر مرا پرسید! اول از همه هم تاکید کرد: آرزوی من اینه که در راه خدا شهید بشم. انتظار دارم همسرم با این نگاه، وارد زندگی با من بشه… مامان هم که روحیه مومنانهای داشت و چند جزء قرآن را حفظ بود و در جلسات تفسیر قرآن شرکت میکرد، با این فضاها بیگانه نبود و اینطور بود که همدیگر را پسندیدند.مامان با شوخی از آن خاطره یاد میکرد اما حسابی از کار بابا خوشش آمده بود. همیشه این روحیه بابا را که برای زندگیاش هدف و برنامه داشت، تحسین میکرد و به ما بچهها سفارش میکرد مثل او باشیم.»
دهه پنجم زندگی، فرصت مناسبی است برای شروع دانشگاه!نگاه و لبخند فهیمه که با عکس باوقار روی میز گره میخورد، مکثی میکند و در ادامه میگوید: «مادرم، بانوی مومنهای بود که هیچوقت نشد بیکار ببینیمش؛ یا سرگرم امور خانه بود یا مشغول پیگیری مجالس آموزش حفظ و تفسیر قرآن. همیشه با وضو بود. خواندن سوره واقعه، زیارت عاشورا و حدیث کساء، برنامه هر روزش بود. مامان هم مثل بابا هیچوقت به وضع موجود، راضی نمیشد و دوست داشت در حال پیشرفت و رو به جلو باشد.واقعیت این بود که به دلیل شرایط خاص زندگیمان، مامان خیلی فرصت نمیکرد به برنامههایی که دوست داشت، برسد. از ابتدای ازدواجشان و حتی بعد از پایان جنگ، خیلی اوقات بابا در ماموریت بود. من از ۵ سالگیام، نبودنهای بابا و جای خالیاش در جشن تولدهایمان را یادم است. خب در غیبتهای طولانی بابا، تمام مسئولیتهای خانه و بچهها بر عهده مامان بود و محبتهایش، غم نبودن بابا را برای ما جبران میکرد. خیلی گذشت تا بعد از ازدواج من و خواهرم، مامان کمی فراغت پیدا کرد. جالب است بدانید حاج خانم، این فرصت را غنیمت شمرد برای شروع تحصیلات دانشگاهی. مامان وقتی رفت، دانشجوی رشته علوم قرآن و حدیث بود…»
این فرمانده برای خانواده، رئیس نبودپس محبت و لطافت مادر، آن خشکیِ نظامیگری پدر را جبران میکرد...
این را که میگویم، اخمهای دختر بابا توی هم میرود. در سکوت انگار پستوهای ذهنش را میکاود. عاقبت به حرف میآید و میگوید: «شنیدهام چنین حرفی درباره افراد نظامی گفته میشود که رفتار خشک و اتوکشیدهای دارند و قواعد سفت و سختی در خانه اجرا میکنند اما راستش را بخواهید، ما هیچ وقت حتی یک لحظه، چنین رویهای را درباره پدرم احساس نکردیم. در درجه اول، رئیس خانه، مادرم بود. از آن گذشته، بابا هم خیلی خوش اخلاق و منعطف بود و رابطه خیلی خوبی با همسر و فرزندانش داشت. درست است که مشغلههایش خیلی زیاد بود و ممکن بود چند ماه به دلیل ماموریت در خانه نباشد اما اوقاتی که بود، حضورش خیلی باکیفیت بود. همیشه، جور خاصی جویای احوال ما بود و حتی کوچکترین کسالتهای ما را خیلی جدی میگرفت.کافی بود خبردار شود سرما خوردهایم. با آنهمه مسئولیت و مشغله، بارها تماس میگرفت، حالمان را میپرسید و کلی سفارشهای درمانی میکرد… همه پدرها، مهرباناند اما نمیدانم، شاید آنهایی که بیشتر با خدا ارتباط دارند، پدرانگیها و عاشقانگیهای بیشتری نسبت به فرزندانشان داشته باشند. و بابا، اینطوری بود. به همین خاطر هم بود که ما هیچوقت کمبود محبتی از جانب ایشان احساس نکردیم.»
چیزی در ذهن فهمیه جرقه زده که مکث میکند و در ادامه، پدر را از زاویه متفاوتی به تصویر میکشد:
«با اینکه بابا خیلی به ما علاقه داشت و نسبت به ما حساس بود ولی به شدت دوست داشت مستقل باشیم و خودمان راهمان را انتخاب کنیم. یادم نمیآید در هیچ زمینهای؛ از انتخاب رشته تحصیلی تا انتخاب همسر، نظرش را به ما تحمیل کرده باشد. راهنماییهای لازم را به ما میکرد اما کاملا به ما اعتماد داشت و به انتخابمان احترام میگذاشت. البته ما هم حواسمان بود طوری رفتار کنیم که بابا ذرهای از دستمان ناراحت نشود و جوری انتخاب کنیم که بابا بپسندد و افتخار کند.»
سرداری که در خانه، سرآشپز بود
!«بابا، خیلی در کارهای خانه کمک میکرد. درواقع وقتی خانه بود، اصلا زمین نمینشست. یا در آشپزخانه مشغول ظرف شستن بود یا خودش را با آشپزی سرگرم میکرد.»لبخند دختر کوچیکه سردار جعفری نشان میدهد هنوز در وصف اخلاق خوش پدر، حرفهای ناگفته زیادی دارد: «کلا پنجشنبه جمعهها که من و خواهرم مهمانشان میشدیم، بابا مسئولیت آماده کردن غذا را بر عهده میگرفت. همیشه هم، خودش را به چالش میکشید. دوست داشت تنوع به خرج دهد و هر بار غذای جدیدی برایمان درست کند، آن هم با ادویههای درجه یک. یعنی فقط علاقه به آشپزی نداشت بلکه در این کار، تبحر هم داشت و علاوهبر تمام غذاهای ایرانی، غذاهای ابتکاری جدید را هم خوب بلد بود. جالب است بدانید همه را هم از مادرم و همین کانالهای آشپزی در فضای مجازی یاد گرفته بود!هر هفته هم، از ما نظرسنجی میکرد که غذا چطور بود؟ این بهتر بود یا غذای قبلی؟ واقعا دلش میخواست بهترین غذاها را برایمان درست کند و دستپختش را را دوست داشته باشیم. نمیدانست حتی اگر یک نیمروی ساده هم درست کند، برای ما خوشمزهترین غذای دنیاست…»
پدر عروس، چه کارهاند؟
«بابا حتی درباره جایگاه نظامیاش هم، همینقدر دقت و مراقبت داشت. ساده بخواهم بگویم، سردار محمد جعفری به معنای واقعی، سرباز گمنام امام زمان(عج) بود. البته این گمنامی، خواسته خودش بود. مثلا به ما اجازه نمیداد جایی ایشان را بهعنوان سردار معرفی کنیم. ملاحظات بابا تا آنجا بود که وقتی موضوع خواستگاری و ازدواج من پیش آمد، تا ۳، ۴ جلسه، همسرم از درجه نظامی ایشان خبر نداشت چون پدر را بهعنوان یک مهندس عمران ساده معرفی کرده بودیم. در روستای پدریشان با آن محیط کوچک و ارتباطات نزدیک، خیلیها نمیدانستند بابا چه جایگاهی دارد. غریبهها که جای خود دارد، حتی اقوام نزدیک هم نمیدانستند ایشان در چه حوزهای در سپاه فعال است و چه کارهای مهم و ارزشمندی نهفقط برای ایران بلکه برای جبهه مقاومت انجام داده است. به دلیل همین روحیه هم بود که الان، فیلم و عکس زیادی از پدر در دست نیست چون اصلا دوست نداشت جلوی دوربین برود.
حتی خود ما هم از ارتقای درجه بابا خبردار نمیشدیم چون در خانه صحبتی درباره این مسائل نمیکرد. ما اغلب از نوع مواجهه دیگران با پدر، متوجه این موضوع میشدیم. به دلیل شرایط خدمت بابا، ما قبل از تهران، سالها در تبریز و اصفهان زندگی میکردیم. مثلا بابا چند سال مسئولیت فرماندهی موشکی هوافضای سپاه در اصفهان را بر عهده داشت. خب، آنجا با خانوادههای همکاران بابا در ارتباط بودیم و این خبرها را از آنها میشنیدیم.با این حال، آن ارتقاء درجهها به هیچ عنوان هیچ تغییری در رفتار بابا با همکاران و اعضای مجموعه تحت فرماندهیاش ایجاد نمیکرد. واقعا همیشه فروتن بود و هر کاری از دستش برمیآمد، برای همکارانش انجام میداد. تازه، اینها را هم دیگران به ما میگفتند. تا ما را میدیدند، شروع میکردند به دعا کردن که: خدا خیرتون بده. چه پدر فداکاری دارید. دست ما تنگ بود، گره به کارمون افتاده بود، درمانده شده بودیم. پدر شما به دادمون رسید…»
وقتی غم «پدر جبهه مقاومت»، کمر سردار را شکست…روایت فهیمه از سرداری که دلش میخواست نه با درجههای نظامیاش بلکه با قلب مهربانش در یاد مردم بماند، به اوج رسیده اما قلاب ذهن من در بخشی از صحبتهایش گرفتار مانده که تصویر سردار را وسط میدانهای بینالمللی ترسیم کرده بود. از نقشآفرینی شهید جعفری در ارتقای توانمندیهای نظامی جبهه مقاومت که میپرسم، فهیمه با رونمایی از یک عکس، فضای گفتوگو را عوض میکند. محو تماشای لبخند دوستداشتنی سید مقاومت در مرکز عکس شدهام که دختر شهید میگوید: «این عکس در سال ۱۳۷۵ گرفته شده؛ وقتی که مادرم مرا باردار بود و بابا برای ماموریت به لبنان رفته بود. البته این موضوع، محدود به آن زمان نشد و در سالهای بعد هم، بابا برای کمک به جبهه مقاومت به لبنان رفت و مدتهای طولانی آنجا خدمت کرد.این فعالیت در دوران دفاع از حرم، در سوریه هم ادامه داشت اما رابطه قلبی بابا با حزبالله لبنان و بهویژه شهید سید حسن نصرالله، چیز دیگری بود. به همین خاطر هم بود که شهادت سید برایش خیلی سنگین بود و تا مدتها اثر غم و اندوه در چهرهاش دیده میشد. بابا واقعاً عاشقانه سید حسن را که پدر جبهه مقاومت بودند، دوست داشت و این عشق را در خانواده هم منتشر میکرد. هر وقت سخنرانی سید حسن نصرالله پخش میشد، همه ما واقعاً عاشقانه دور تلویزیون جمع میشدیم و به صحبتهای ایشان گوش میدادیم. بابا عشق به حضرت آقا را هم همینطور از کودکی در دل ما نشاند…»
قطبنمای زندگیتان را با حضرت آقا هماهنگ کنید
صحبت از حضرت آقا که به میان میآید، بالاخره سکوت دختر بزرگ خانواده هم میشکند. «حانیه» دنبال کلام خواهرش را میگیرد و میگوید: «بابا علاقه شدیدی به حضرت آقا داشت و از همان کودکی، ما را با مفاهیمی مثل ولایت فقیه بزرگ کرد. همیشه به ما سفارش میکرد که: خط حضرت آقا رو ادامه بدید. اگر یک درجه از خط ایشون منحرف بشید، مطمئن باشید انحراف پیدا میکنید و جزو ضالّین قرار میگیرید. این جمله بابا همیشه در گوش ما زنگ میزند که میگفت: عقربه قطبنماتون رو روی کلام و خط مشی حضرت آقا تنظیم کنید. پشت سر ایشون باشید تا سعادتمند بشید…»فهیمه هم در تکمیل صحبتهای خواهرش میگوید: «هیچ چیز مثل دیدار حضرت آقا نمیتوانست خستگی ماموریتهای طولانی را از تن بابا بیرون کند. هر وقت گروهشان با افتخار از ماموریت لبنان و سایر جبهههای مقاومت برمیگشت، حضرت آقا لطف میکردند خانوادههای افراد حاضر در آن ماموریتها را دعوت میکردند. آن دیدارها، واقعا التیامی بود بر سختیها و رنجهای آنهمه دوری و واقعا به خانوادهها روحیه میداد. البته همیشه این توفیق نصیب بابا و مامان میشد و ما متاسفانه از این سعادت بینصیب میماندیم. میدانید، یکی از حسرتهای بزرگ ما در حادثه سنگین اخیر هم…»حانیه به کمک خواهر کوچیکه میآید و از حسرت خانواده جعفری اینطور میگوید: «ما خیلی دوست داشتیم حضرت آقا بر پیکر بابا و سایر شهدای اقتدار نماز بخوانند اما متاسفانه در آن شرایط جنگی، امکانش فراهم نشد. پدر ما، گمنام زندگی کرد و گمنام هم از دنیا رفت. حالا آرزویمان این است که توفیق دیدار حضرت آقا نصیب ما شود تا تسلای دلمان در غم دوری بابا و مامان باشد.»*(شهید جعفری در حال کار بر روی موشک)
سرداری که در لیست ترور بود اما هیچکس نگران شهادتش نبود!دلگویههای حانیه و فهیمه از آرزوهایشان برای پیکر بابا و مامان، همان مقدمهای میشود که خدا خدا میکردم فراهم شود. حالا که دخترها به کربلای ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ گریز زدهاند، به خودم جرأت میدهم و میپرسم؛ از آن بامدادی که خط کشید روی خاطرات قشنگ خانواده جعفری. باز هم این فهیمه است که میدانداری میکند و با روایتش، ما را میبرد به دل حادثه: «در آن بامداد عجیب، ما هم مثل بیشتر مردم تهران، با صدای انفجار موشکها از خواب پریدیم. اولین کاری که کردیم، سراغ تلویزیون و گوشیهایمان رفتیم تا ببینیم منبع آن صداها چیست. این وضعیت البته برای خانواده ما، تازگی نداشت. بعد از تجاوز رژیم صهیونیستی به منطقه چیتگر بعد از عملیات وعده صادق ۲، دیگر عادت من شده بود که مرتب با هر صدایی، چک کنم چیتگر را زده یا نه.این نگرانی دائمی به این دلیل بود که بابا از سالها قبل به دلیل سفرهای متعددش به کشورهای محور مقاومت و رصد فعالیتهایش توسط دشمن، در لیست ترور و تحریمهای اسرائیل و آمریکا قرار گرفته بود.
این بار اما با تمام یک سال گذشته، فرق داشت چون در همان پیگیری اول متوجه شدم چیتگر مورد اصابت قرار گرفته. با این حال، اصلا دلم به شور نیفتاد. این روحیه، حاصل توصیه همیشگی بابا بود که با توجه به اینکه در ۴۰ سال گذشته همیشه در میدان جنگ و در معرض خطر بود، به ما یاد داده بود مقاوم باشیم و مثبت فکر کنیم تا اذیت نشویم. با این شیوه میخواست مدام در اضطراب اینکه «وای نکنه بابا شهید شده باشه»، زندگی نکنیم.با این تفکر مثبت، حتی آن سحر هم با اینکه در خبرها خواندم چیتگر را زده، باز هم با خودم گفتم حتما مراکز نظامی هدف قرار گرفته. برای اطمینان ساعت ۴ صبح با مامان و بابا و برادرم تماس گرفتم اما با اینکه هیچکدام جواب ندادند، باز هم نگران نشدم و خوابیدم. اما ماجرا از وقتی شروع شد که چند ساعت بعد بیدار شدم و دیدم کسی در جواب آن تماسهای ناموفق، به من زنگ نزده…»
امان از خبرهایی که قاتل امید میشود.
..«بیمعطلی به سمت منزل پدر راه افتادیم. آنجا که رسیدیم، اولین شوک به ما وارد شد. گفتند: خیالتان راحت باشد. موشک به خانه شما اصابت نکرده. فقط موج انفجار، باعث مجروحیت مختصر مادر و برادرتان شده که آنها را هم به بیمارستان منتقل کردهاند. اما نگاه نگران ما، دنبال یک نفر دیگر هم بود؛ بابا کجاست؟ جوابمان، جملات ضد و نقیضی بود. بعضیها میگفتند: سردار جعفری در اتاق جنگ حضور دارد. برخی دیگر هم گفتند در میدان است. اما فقط چند ساعت کافی بود تا معلوم شود هیچکدام از آن اطلاعات، درست نبوده»…توصیف امیدی که ناامید شد، سخت است برای دختر جوانی که داغ پشت داغ دیده اما فهیمه باز هم صبوری میکند و پرچم روایت مظلومیت شهدای اقتدار را زمین نمیگذارد: «برادرم را در حالی در بیمارستان پیدا کردیم که از ناحیه پا مجروح شده بود ولی هیچ خبری از مامان نبود. کمکم شکی به جانمان افتاد که دیگر نمیگذاشت آرام بگیریم. این بار همسر خواهرم بهتنهایی به چیتگر برگشت و خودش را به محدوده مورد اصابت رساند و بهسختی توانست وارد خانه بابا شود. از آنجا بود که خبرهای سنگین را یکی بعد از دیگری به ما داد. اول گفت: خانه شما رو زدن. در تماس بعدی گفت: پیکر بابا رو پیدا کردم. دوباره که گوشی زنگ خورد، گفت: پیکر مامان رو هم پیدا کردم. همه اینها در فاصلههای نیم ساعته بود و فقط خدا میداند در آن یک ساعت و نیم بر ما چه گذشت…»
تعقیبات نماز بماند برای بهشت.
..«فکر میکنم منشأ آن اطلاعرسانی اشتباه، یک تشابه اسمی بود. ازآنجاکه یک جعفری دیگر هم در آن محدوده ۱۲ واحدیها زندگی میکرد، تصور شده بود خانه پدری ما اصابتی نداشته ولی متأسفانه واقعیت این بود که خانه بابا، یکی از اولین نقاطی بود که مورد اصابت قرار گرفته بود. ساعت ۳:۳۰ بامداد دو موشک به خانه ما خورده بود و بعد از ۲ ساعت، خانه یکی دیگر از سرداران در همان محدوده مورد اصابت قرار گرفته بود.»حانیه رنج خواهر را کم میکند و میگوید: «با اینکه موشک مستقیماً به خانه ما برخورد و ساختمان را ویران کرده بود اما پیکر بابا و مامان، کاملاً سالم بود. بابا را در حالی پیدا کرده بودند که قرآن در کنار دستش بود. این عادت همیشگی بابا بود که بعد از نماز صبح، قرآن میخواند. البته عزیزان ما، تنها قربانیان آن حادثه نبودند. با اصابت موشک به خانه ما، خانه مجاور هم تخریب شد و متاسفانه ۵ عضو آن خانواده به شهادت رسیدند…»
پدر، برنده شد و مادر، برندهتر..
.اتفاق خاص جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، شهادتهای خانوادگی و شهادت زنان همراه مردان مجاهدشان بود؛ همان رزمندگان خستگیناپذیری که همیشه از همه، التماس دعای شهادت داشتند. انگار از موضوع آشنایی حرف زدهام که حانیه سری به تایید تکان میدهد و میگوید: «درست گفتهاند که شهادت برای کسی که به این فیض میرسد، تبریک دارد و برای اطرافیانش، تسلیت. چون تحمل جای خالی عزیزانی که به شما انگیزه زندگی میدهند، خیلی سخت است. اما الحمدلله که پدرم به آن چیزی که میخواست، رسید.بابا بیش از ۴۰ سال برای رسیدن به شهادت، تلاش و جهاد کرد. هر وقت دور هم جمع میشدیم، میگفت: بچهها دعا کنید من شهید بشم. اما راستش را بخواهید، مامان دوست نداشت بابا شهید شود. هر وقت بابا میگفت برای شهادتم دعا کنید، مامان در جوابش میگفت: انشاءالله بعد از ۱۲۰ سال. دلش میخواست همیشه کنار هم باشند. آخرش هم همانی شد که آرزو داشت…
بابا و مامان را در روزهایی که هنوز جنگ در جریان بود، در کاشان و مشهد اردهال تشییع کردیم و بنا به سفارش بابا، در حرم امامزاده سلطانعلیبن محمد باقر(ع) دفن کردیم؛ آن هم در حالی که پهپادهای اسرائیل بالای سرمان بودند. اما مردم قدرشناسی که عاشق شهدا هستند، آن پهپادهای قاتل را به هیچ گرفتند و یک تشییع باشکوه را رقم زدند.»
فقط از حسین(ع) بگو..
.مبهوت نشستهام به تماشای عظمت دختران جوانی که با صبوری تحسینبرانگیزشان، داغ به دل دشمن گذاشتهاند. از راز این استواری که میپرسم، فهیمه حوالهام میدهد به کربلا: «اگر مصیبتی هست، مصیبت امام حسین(ع) است. اگر گریهای هست، گریه برای امام حسین(ع) است. پدر و مادر من، فدای امام حسین(ع) و اصحاب کربلا. ما اگر هم بر مزار پدر و مادرمان گریه میکنیم، با روضه حضرت زینب(س) و روضه حضرت رقیه(س) است. گریه ما فقط برای امام حسین(ع) است…»*(«خیبرشکن»؛ موشکی که کارشناسان معتقدند ظرفیت تخریبی عظیم آن، رژیم صهیونیستی را وادار به درخواست آتش بس کرد)
نگویید «خیبر»، بگویید «خیبرشکن»!
تا میپرسم: بعد از آن حادثه سنگین، اخبار جنگ را پیگیری میکردید؟ چشمهای دختر شهید سردار جعفری برق میزند و با لحن خاصی میگوید: «بله، لحظه به لحظه. این جنگ، درواقع کارنامه یک عمر مجاهدت و تلاش پدر ما و سایر قهرمانان نیروی هوافضای سپاه بود. برای ما خیلی جالب بود که ببینیم امشب کدام موشکها را به سمت تلآویو شلیک میکنند. آخر، ما شاهد ذوق و شوق بابا برای هرکدام از آن موشکها بودیم. گهگاه که دور هم جمع میشدیم، فیلمهای کوتاهی از تست پرتاب موشکها برایمان میگذاشت. و نمیدانید با چه عشقی درباره آنها حرف میزد. کاملا احساس میکردیم آن موشکها را مثل بچههایش دوست دارد.» فهیمه لبخندبرلب در ادامه میگوید: «شبی که موشکهای خیبرشکن به سمت اسرائیل شلیک شد، شب فراموشنشدنی برای ما بود. آن شب، یاد بابا جور دیگری برای ما زنده شد. ذوقش برای این موشک از ذهنم پاک نمیشود. میگفت: اسمش را «خیبر» گذاشته بودند ولی من گفتم موشکی که قرار است مواضع صهیونیستها را ویران کند، اسمش باید «خیبرشکن» باشد»… و این اسم زیبا از بابا به یادگار ماند.»*(روایت شهید سردار جعفری از دو مدال افتخارش)
تخصص موشکی به جای تخصص پزشکی؛
وقتی شهید طهرانی مقدم مسیر زندگی شاگردش را تغییر دادنمیشود از موشکهایی که مایه غرور و افتخار ایرانیان شده حرف زد و از پدر موشکی ایران یاد نکرد. دختر شهید جعفری هم در پایان صحبتهایش، رسم قدرشناسی را به شکلی ویژه به جا میآورد و میگوید: «بابا خیلی از سردار طهرانی مقدم برای ما صحبت میکرد چون از نوجوانی زیر نظر ایشان کار کرده بود و درواقع شاگردشان بود. بابا میگفت: من در پایان جنگ دوست داشتم وارد حوزه پزشکی شوم چون معتقد بودم پزشکان، بازنشستگی ندارند و تا آخرین لحظه عمر در خدمت مردم هستند. اما شهید طهرانی مقدم توصیه کرد به طور تخصصی وارد حوزه موشکی شوم. گفت: مطمئن باش اینجا بیشتر میتوانی به مردم خدمت کنی… بابا همیشه از راهی که انتخاب کرده بود، راضی بود. همیشه میگفت: ما دو مدال افتخار بر گردن داریم؛ اولی، عضویت در سپاه پاسداران و دومی، عضویت در نیروی قدرتمند هوافضا. همانجا هم آرزویش برآورده شد؛ بابا هیچوقت دوست نداشت بازنشسته شود، آخرش هم نشد…»
از واکنشهای مردم درباره اقتدار موشکی ایران در جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل که میپرسم، انگار قند توی دل فهیمه آب میشود که با لبخند شیرینی میگوید: «برای ما جای خوشحالی و افتخار داشت که این اقتدار موشکی باعث وحدت مردم شد و کمک کرد همه، اختلافهای گذشته را کنار بگذارند. خیلی قشنگ بود که مردم با تمام وجود درک کردند که نیروهای مسلح ازجمله نیروهای هوافضای سپاه، هیچ دغدغهای ندارند جز محافظت از جان و امنیت آنها. شرایط خاص جنگ اخیر باعث شد مردم جور دیگری قدر این سربازان و سرداران گمنام را بدانند.»(اینجا یک نفر هنوز حرف دارد…)
دیدگاهتان را بنویسید