ساعت چهار بعدازظهر همگی وارد پادگان شدیم. یکی کیف به دوش، یکی با کولهپشتی، یکی مثل من دست خالی و تمام لباسها رنگ و وارنگ. در میدان صبحگاه لشکر تجمع کردیم. همگی خوشحال و عاشقانه ایستاده بودند. من هم در گوشهای نشسته بودم که به یکباره دیدم یک نفر خودش را انداخت روی من؛ آن کسی نبود جز «شیر خدا طاهری». ایشان نیز مانند اکبری چندین سری قبل از ما اعزام شده بود، چون برادرش، نور خدا طاهری، یکی از فرماندهان تخریب انصارالحسین بود
راننده کمکم خسته شد، ابروها در هم رفت، و زیر لب گفت: «لعنت بر شیطان، چه غلطی کردم، آبت نبود نانت نبود!» تا اینکه ناگهان چنان عصبی شد که اتوبوس را کنار زد، ترمز دستی را کشید، پیاده شد و رفت عقب؛ دید اتوبوس تسمه پاره کرده است…
همینجا بود که عصبانیت راننده قابل کنترل نبود. با دو از پلههای اتوبوس دوید بالا، پشت فرمان نشست و به افق خیره شد. ناگهان مشتش را جمع کرد و چنان فشاری داد که انگار آهن میخواست از میان مشتش بیرون بیاید! یک سکوت خاصی اتوبوس را فرا گرفت. راننده با همان مشت گره کرده، محکم روی فرمان کوبید و با خود حرفی ناخوشایند گفت. سپس صندوقها را بالا زد و گشت تا تسمهای پیدا کند.
بچهها یکی یکی آرام از اتوبوس پیاده شدند. سیگاریها سیگاری روشن کردند. من جلو رفتم و آرام سلام کردم و پرسیدم: «چیزی شده؟» گفت: «تسمه پاره کرده. دیروز این بی صاحب را سرویس کردم.»
به کمک هم، تسمه را جا انداختیم. یک نوجوان خوشتیپ با چفیه مشکی دور گردن، فریاد زد: «بدو بدو! مسافرین قدس جا نمانند! زود سوار شوید!» آن جوان، پرویز اسدی نام داشت؛ اهل همدان.
بچهها سوار شدند، اما چند کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که دوباره راننده ماشین را به کنار جاده هدایت کرد و ایستاد. پایین رفت و با دو دست به سرش زد و گفت: «حالا چه خاکی به سرم کنم؟ ماندم وسط بیابان با این ابوقراضه!» رو به ما کرد و گفت: «شما از همدان تا اینجا دیوانه کردید! مگر اینجا جای اتوبوس است؟ این ابوقراضه برای آسفالت درست شده، نه کوه و کمر. یکی دارد مداحی میکند، آن یکی هم از سقفِ من بالا میرود! مگر این ماشین دیگر ماشین میشود؟!»
در همین حین، جوانی با پیراهنی خلوت اما بلند، با روی خندان جلو آمد. نامش رضا عمادی بود، اهل تفریجان. معلوم بود یا خیلی حزباللهی است یا طلبه. با لبخندی گفت: «حاجی، قسم به کسی که میپرستید، دست از سرم بردارید ببینم چه خاکی میتوانم به سرم بریزم. اصلاً مسئول شما کیست؟»
آقا رضا سرش را انداخت پایین و آرام گفت: «حاجی، مسئول ما آقا امام زمان (عج) هستند. ولی مسئولیت این اتوبوس با بنده حقیر است. در خدمت شما هستم، فرمایشی دارید در خدمتم.»
راننده گفت: «اگر این بی صاحب موتور بسوزاند، باید زندگیام را بفروشم تا آخرین قِران خسارت این بی صاحب را بدهم و از کارم هم بیکار شوم.»
من یواش یواش، با ترس و لرز، جلو کشیدم و آرام سلام کردم و گفتم: «دنیا را به خودت سخت نگیر. ما فقط تا دزفول در خدمت مهمان شما هستیم.» وقتی تابلو را دیدم، پنج کیلومتر بیشتر نمانده بود. «انشاءالله اگر همت کنی و ماشین را استارت بزنی و حرکت کنی، صاحب ما آقا امام زمان است. اگر خسارت دیدی، من خسارت شما را میدهم.»
راننده نیشخندی زد و گفت: «تو میخواهی خسارت بدهی؟» دوباره به جعبهها گشت و یک تسمه کهنه پیدا کرد و به کمک بچهها جا انداختند. آمد نشست پشت فرمان، استارت زد و ماشین روشن شد. وقتی از آینه چشمش به من افتاد، مرا صدا زد. رفتم ردیف اول پشت راننده نشستم. فکر کنم این حرف به قیافهام نمیخورد، چون هی تکرار میکرد و میخندید.
اما تا میدید بچهها شور و شوق دارند و مداحی میکنند، مجدد ناراحت میشد و نتوانست خودش را کنترل کند و دوباره اعتراض کرد. نگذاشتم حرفش تمام شود. گفتم: «برای سلامتی آقای راننده صلوات.» من سه بار برای خودش، ماشینش و خانوادهاش صلوات فرستادم. بچهها سنگ تمام گذاشتند و صلوات را با صدای بلند فرستادند. پرسیدم: «کی خسته است؟» جواب آمد: «دشمن!»
دوباره خنده و شادی به اتوبوس برگشت و این بار راننده عزیز ما هم میخندید و همراهی میکرد.
جلو ایستگاه صلواتی (استراحتگاه)، اتوبوس را کنار کشید و ترمز دستی را بالا کشید. رو به دوستان کردم و گفتم: «دوستان، همگی به صرف چای مهمان من. بفرمایید پایین.» هرکسی را میدیدم یک لیوان چای پر کرده بود، میخواست سوار ماشین شود که راننده گفت: «با لیوان پر بالا نروید.»
چای و کیک را همانجا نوش جان کردیم و سوار ماشین شدیم. اکبری با صدای بلند داد زد: «برای ظهور آقا و سلامتی امام خمینی و سلامتی آقای راننده صلوات بلند بفرستید!» اینجا بود که بچهها تازه شارژ شده بودند و با صدای بلند صلوات را فرستادند.
اینجا بود که یواشیواش یک شادی ریزی در چهره راننده دیده شد و یک خنده کوچک روی صورتش نشست. پشت صندلی راننده که نشسته بودم، یواشکی زدم روی شانهاش. گفتم: «دیدی آقای راننده، آقا امام زمان پشت و پناه بچههای ما و شما هست.» راننده که در فکر خودش غرق بود، دستی بالا انداخت و زد به دنده . الباقی راه، راننده هم دیگر داشت قهقهه میزد و زیر لب یواشکی ترانهای زمزمه میکرد. اینجا بود که حزبالله گری اکبری گل کرد. میخواست اعتراض کند، من مانعش شدم.
راننده دیگر نگران آن ابوقراضهاش نبود و با خوشحالی بچهها را همراهی میکرد تا رسیدیم به درب دژبانی پادگان لشکر ۷ ولیعصر (عج).
ساعت چهار بعدازظهر همگی وارد پادگان شدیم. یکی کیف به دوش، یکی با کولهپشتی، یکی مثل من دست خالی و تمام لباسها رنگ و وارنگ. در میدان صبحگاه لشکر تجمع کردیم. همگی خوشحال و عاشقانه ایستاده بودند. من هم در گوشهای نشسته بودم که به یکباره دیدم یک نفر خودش را انداخت روی من؛ آن کسی نبود جز «شیر خدا طاهری». ایشان نیز مانند اکبری چندین سری قبل از ما اعزام شده بود، چون برادرش، نور خدا طاهری، یکی از فرماندهان تخریب انصارالحسین بود. هیچوقت خنده از صورتش محو نمیشد. مرا بغل کرد. ماشاءالله قدرت بدنی خوبی نیز داشت؛ با آن دستان بلندش چنان فشاری به سینهام وارد کرد که یک لحظه نفس کشیدن برایم دشوار شد. دستانش را به گردن من و اکبری انداخت و در وسط ما خودش را جا کرد. یاور طاهری نیز مثل شیر خدا همیشه خندان بود؛ من اسمی برایش گذاشته بودم: «آقای خندان». وقتی دید ما سه نفره با هم خوش و بش میکنیم، آمد به جمع ما پیوست.
ما نیز به همه جا سرک میکشیدیم؛ سالنی نبود که سرک نکشیده باشیم. صدای بلندگو درآمد: «یک، دو، سه، آزمایش میکنم. برادران خستهنباشید. عزیزانی که از همدان اعزام شدهاند، به صفهای سینفره مقابل جایگاه صف ببندید.» من به همراه رفقایم که اهل یک روستا بودیم، به همراه دوستانی که در اتوبوس بودیم، در یک صف ایستادیم. ماشاءالله پرویز اسدی هیکل درشتی داشت؛ ایشان جلو صف و آقا رضا عمایی پشت سرش. ما نیز به همراه دوستان مریانجی، نیشری و بوبوکآباد قهاوندی یک صف سی نفری را تشکیل دادیم.
صدا از پشت بلندگو آمد: «از جلووووووو نظام!» حمدالله و شیر خدا که با تجربهتر از ما بودند، با صدای بلند گفتند: «الله اکبر، خمینی رهبر!» تا چند بار تکرار، صفها منظم شد. یکی آمد جایگاه گفت: «برادران خستهنباشید. الحمدلله که خستهنیستید؟» ما که از صبح داخل اتوبوس بودیم، با فشار کفش پاهایمان باد کرده بود. همگی گفتیم: «خیر!» گفت: «خب الحمدلله.» یک سخنرانی مختصر کرد و گفت: «بروم سراصل مسئله. شما برادران بسیجی در دست من امانت هستید. پس خواهش میکنم بهغیر از فرماندهانتان به حرف احدی گوش نکنید و مواظب رفتار و کردارتان باشید. در اینجا یک لحظه بیاحتیاطی مساوی است با یک عمر پشیمانی؛ پس با یکدیگر شوخی اکیداً ممنوع است، بهخصوص شوخی با اسلحه.» بچهها که چند ساعتی داخل اتوبوس بودند، صدای ایشان انگار صدای لالایی بود برایشان و اصلاً توجه نمیکردند.
گفت: «هر عزیز هر تخصصی دارد اعلام کند؛ از این جلو شروع کنید.» هرکس بلند میشد خودش را معرفی میکرد و آخرش تخصصش را میگفت. شیر خدا گفت: «من تخریب و تکتیرانداز.» حمدالله گفت: «خمپارهانداز و آرپیجیزن.» نوبت من رسید. من نیز مانند دیگران، به نام خدا امیرحسین آقامحمدی، «مکانیک و امدادگر، تکتیرانداز و آرپیجیزن» داشتم ادامه میدادم که گفت: «خواستگاری که نیامدی!» تا این را گفت، بچهها زدند زیر خنده و یک روحیهای گرفتند. حاج رضا گفت: «غواص.»
همه خودشان را معرفی کردند.سپس «مرا صدا زد، برد به جایگاه، گفت: از این به بعد آقای محمدی پیک گردان ما هستند.» من گفتم: «قربان آقای آقا محمدی.» که جوابم داد: «مگر آقاتان هم آوردید؟» مجدداً حرف من، بچهها خندیدند. گفتم: «خیر قربان، فامیلم آقامحمدی است.» گفت: «ما همان محمدی صدا میزنیم. اینجا آقا فقط مرتضی علی هست و بس.» من از همه کم سن و سالتر بودم، ان زمان فقط ۱۴ سال داشتم.
بعد از معرفی، مجدداً سوار اتوبوسها شدیم و عازم اردوگاه در بیست کیلومتری آبادان شدیم. اینجا بود که همه افتادند التماس: «توراخدا میشه جامان را عوض کنیم؟» آقا مرادعلی قاسمی و حاج دادعلی جامعه بزرگ، به خاطر بالا بودن سنشان، آنها را مسئول تدارکات کردند. مرادعلی میخواست با شخصی جابجا کند که ایشان به خاطر ما حاضر نشد این کار را انجام دهد. مراد میگفت: «من نمیتونم دوستانم را تنها بگذارم.» ما عهد بستیم . خلاصه ختم بخیر شد.
دیدگاهتان را بنویسید